مسابقه
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧   کلمات کلیدی: عکس کورش ،کورش شهلایی ،کودک ،مسابقه

سلام به همه بر و بچه های خوب

ایندفعه با یه مسابقه آمدم پیشتون جوابهاتونو برام بفرستید به قید قرعه جوایز ویژه ای در

انتظارتونه.

 

 

اگه گفتید من کجام و دارم چی کار میکنم؟

 


 
دلمشغولیهای من
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢   کلمات کلیدی: نگین خونه ،کودک ،عکس ،کورش

سلام اگه دیر آمدم ببخشید گفتیم راه می افتیم می ریم صفا سیتی ولی فقط  مسئولیتم تو خونه زیاد شد . دیگه به کارای شخصیم هم نمی رسم .

korosh

دیگه دیزیشونم من باید بکوبم.

 

koorosh

یادداشتای عقب افتادشون رو تایپ  کنم

 

koorosh

 سفرشونو من پاک  کنم

 

koorosh

 موهاشونو من شونه  کنم

 

koorosh

 شیرین زبونی  کنم

 

koorosh

 خلاصه انقدر سرم شلوغه که نمی رسم وبلاگمو به روز کنم. راستی جدیدا عکاسی هم می کنم منتظر عکسام باشید.


 
غذا
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧   کلمات کلیدی: کورش شهلایی ،کودک ،عکس ،غذا

سلام بالاخره نوبت غذا خوردن من شد . عجب سوپ ماهیچه خوشمزه ای !

بابا ایول زندگی بدون غذا خیلی سخت بود . عجب نعمتیه دندون !

ای بابا بازم که همون غذای تکراری ! جوجه کبابی ، بوقلمونی ، شیشلیکی ...  !

نگاه کن نامردا چی می خورن آب دهنم راه افتاد . تا کی تبعیض ؟!

صبر کن یکم فکر کنم بالاخره یه راهی برای دسترسی به این غذاها پیدا می کنم .

 

ها ها ها ! پیدا کردم . صبر کن یه دلی از عزا دربیارم ! بعدا می گم .

 


 
پسر خاله ها و دختر خاله ها
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳   کلمات کلیدی: کورش ،کودک ،عکس ،پسر خاله

سلام . اینم عکس پسر خاله ها و دختر خاله ها که همش دارن منو میچلونن . میدونم همش بخاطر علاقه زیاده !!!


 
رفاقت
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی: کودک ،کورش ،شیر ،رفاقت

سلام . خوف نکنید یه وقت !

اینا غریبه نیستن  رفقای جدیدن . خلاصه اگه بد خواه مد خواه داشتین ما در خدمتیم از خجالتشون در میایم .



 
ابیانه
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩   کلمات کلیدی: کورش شهلایی ،کودک ،کورش ،ابیانه

آشنایی با ریحانه خانم ، نتیجه سفر یک روزه ما به ابیانه در روز عاشورا!



 
دعوا
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩   کلمات کلیدی: کودک ،کورش ،دعوا ،عکس

شنیده بودم آدما یه وقتایی خونشون به جوش می آد وکاری که نباید بکنن رو انجام می دن ولی درکش نمی کردم. تا اینکه سهیل(پسر خالم) برام این موضوع رو روشن کرد !انقدر اذیتم کرد تا این اتفاق افتاد!

سهیل جان ، عزیزم، کم آدمو بچلون.


 


 


 
تب
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧   کلمات کلیدی: کورش ،کودک ،عکس ،تب

سلام

دیشب من 37.3  درجه تب داشتم چون واکسن زده بودم

درگیرو دار تب بودم که مامان بابا ساعت 4:30 صبح بیدار شدن و شروع به پاشویه سر و پای من کردند و بدلیل نا واردی بیشتر شبیه آب بازی شد بهر حال تبم داشت پایین می اومد که ناگهان نور خیره کننده ای فضا رو پر کرد اول فکر کردم آدم فضاییها حمله کردن ولی از خنده مامان بابا فهمیدم که ذوق هنری مامانم نصفه شبی گلوله شده و به فکر وبلاگ و اولین تب من افتاده .

اینها رو نوشتم که بدونید من از دست مامان و بابای هنرمندم چی می کشم و چرا چشمام تو عکس این شکلیه.

 

 

 


 


 
دندون
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸   کلمات کلیدی: کورش ،کودک ،دندان ،عکس

من 2 تا دندون دارم!

اولیش 88/8/2 که 4 ماه و یک هفته سن داشتم در آمد.

دومیش  88/8/24 در آمد. مامان وبابا برام  جشن گرفتن.


 

 


 

     البته اشک بابام دراومد تا این عکسارو ازم بگیره !

 


 
کارهای من
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸   کلمات کلیدی: کودک ،کورش ،عکس

سلام به همه

  میدونم که خیلی دوست داریدبدونید من چیکارا می کنموکجاها میرم،با کیا رفت وآمد دارم و می خواهید بدونید از دید من دنیا چه جوری و چه رنگیه.

کارایی که تا حالا کردم :


1-      رفتن به مسافرت(ماسوله،کلاردشت،رودبارک،دماوند)

2-      سینما(درباره الی،کتاب قانون )

3-      مهمانی و جشن

4-      کوهنوردی

5-      خواندن کتاب

6-      آشنایی با وسایل نقلیه (مترو،اتوبوس)

7-      دیدار با پزشکان

8-      شنا


سینما ومسافرت هر دو در روشنایی بسیار با حال وسرگرم کننده است ولی در تاریکی اصلا حال نمی ده به چند دلیل :اول اینکه پیدا کردن منبع غذایی برای من وپیدا کردن  دهن من برای مامان کار خیلی سختی است

دوم اینکه تعویض پوشک تو تاریکی یه کار بدون لذته

سوم اینکه ممکنه مامان بابا تو تاریکی گم بشن

در مورد جشن : البته این مراسم برای من بیشتر جنبه ورزشی داشت . گویی در این مجالس با بچه ها دست رشته بازی می کنن . قابل ذکر است که در این بازی من نخودی بودم و آخر هر دست رشته نمی دونم چرا می رسیدم به خاله جانا که گویی متخصص دهان و حلق بودن . چون هر وقت به اونا می رسیدم ، ته حلقم رو ماچ می کردن . البته دور از چشم بابام

برنامه بعدی ما آشنایی با وسایل نقلیه بود مثل مترو ( که آخر وقت رفتیم و آقای راننده

 به افتخار بنده فن را تا ته زیاد کرد و سرم کلی یخ زد . مامان و بابا مجبور شدن یکی از

شلوارهای یدکی رو رو سرم بکشن ! ) .

وسیله نقلیه بعدی اتوبوس بود ( البته اگر حمل بر خود ستایی نباشه ، تو اتوبوس انقدر

قربون آدم میرن که آدم شرمنده میشه جواب این همه محبت رو چطوری بده . فعلا که جز

لبخند کار دیگه ای از دستم بر نمیاد ) .

 دیدار با اطبا ( فکر نکنید مریض بودم بلکه به دعوت خودشون برای پاره ای مذاکرات و

آشنایی با این علم بود .

شنا ؛ باز فکر نکنید حمام رو میگم (عکسی هم که گذاشتم مربوط به این مورده) .

 

 

 

 

عکس من بعد از یک شنای توپ

 


 
تولد
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩   کلمات کلیدی: کورش شهلایی ،کودک

سلام 25 خرداد 88روز بزرگی برای مامان و بابامه .

در چنین روزی من در بیمارستان صارم ساعت 9:30 به دنیا آمدم .

اسم من کورش شهلایی و الان درست 4 ماه و 23 روز سن دارم .

در پستهای بعدی حتما مطالب بیشتری براتون می نویسم .

 

کورش شهلایی